سرویس ارسال اکسپرس
((داستان دونفرکه مصمم بودند باهم بمانند.))
آسمان مه آلود ورنک پریدهى بهار بالاى سرم است. صدها نفربه سمت واکن مى روند، هزاران نفر به سمت قطار شهرى مى روند و هزاران قطار توى این شهر رفت وآمد مى کنند.
مثل همیشه به خیابان ها خیره ماندهام وناکهان به خودم مى آیم و مى بینم ...
من دارم ...
... دنبال کسى مى کردم؛ دنبال یک نفر.
من ...
میتسوها، دخترى دبیرستانى از روستایى پشت کوه هاست أ
رؤیاى زندکى ناآشنایى درتوکیو رامى بیند. تاکى، سرى دبیرستا
است که خواب مى بیند دخترى است ساکن روستایی کوهستانى.
داستان معجزه آسازمانى شکل مى کیرد که این دو، زندکَى هایشان راباهم عوض مى کنند.